خانه / اجتماعی / شعر: “روزهای بی قرار”
رضیه رستگار
رضیه رستگار

شعر: “روزهای بی قرار”

رضیه رستگار
رضیه رستگار

ازتمام لحظه های بی رفاهم،خسته ام
ازتب ولَرز نفسهای سیاهم،خسته ام

خسته ام ازهرچه میبینم دراین دَیرخراب
یاکه میبافم شبانگاه درکلاهم،خسته ام

گاهی از ناگفته های مانده درکُنج گلو
گاهی ازهر ردّپای اشتباهم،خسته ام

دائماًباخویش درجنگم برای هیچ وپوچ
ازتَن پوسیده باتردیدوآهم،خسته ام

ازتمام کوچه های ساکت وتاریک شهر
ازخیابانی که غارت شدرفاهم،خسته ام

دلخورم ازخود که گه گاهی چراافساردل
دادم ازروی هوس دست نگاهم،خسته ام

شاکی ام ازعالم وآدم زدشمن گه زدوست
ازخودم،ازشأن وپست وجایگاهم،خسته ام

از بلاتکلیفی ام،ازاینکه زانو دربَغَل
برلب تاریک وسُست پرتگاهم،خسته ام

لاجَرَم ازتک تک ایام نابی را باز
حسرت و زخم زبان کرداست تباهم،خسته ام

راه و بیراه خورده ام سیلی به دست روزگار
کس نمیگویدکه شایدبیگناهم،خسته ام

جزخیالات پریشان وبه جزکابوس بد
هیچکس گویانباشدچشم به راهم،خسته ام

میتپدقلب بشراینجا،به جای سینه در
جیبها،ازباور این دیدگاهم،خسته ام

تاکجا باخود کشانم غصه ودلشوره را
ازتخیّلهای تلخ گاه به گاهم،خسته ام

سالهاست درکوره راه زندگی طوفان غم
لحظه ایی پاشیده ازهم سرپناهم،خسته ام

مانده ام آیا به حال خودبخندم یاگریست
کاش یابم هاله ایی ازآنچه خواهم،خسته ام

گه گداری وعده های پوچ وتوخالی ُگاه
خاطراتی مینماید زابه راهم،خسته ام

گرچه میدانم که عمرشادی وغم فانی است
باغمی کم،مضطروبی سرپناهم،خسته ام

درغم هجری بسوزم تاکجا،تاکی سکوت
لیک بنمایم تظاهر،روبه راهم،خسته ام

خورده سنگ بی وفایی ازقضای روزگار
درشبِ سردویخی برگیجگاهم،خسته ام

سهم من ازعشق وشیدایی هوس بودوخیال
تالب مرزجنون شد وعده گاهم،خسته ام

گه به پاس عشق پاشیدم بهم دنیا ولی
دور زد مارا رفیق نیمه راهم،خسته ام

ساختم ازشدت دلتنگی ام ازکاه،کوه
سوختم امانشدازغم بکاهم،خسته ام

دیده ایی یارب که دنیابامن عاشق چه کرد
تابجُنبیدم بدیدم بی کلاهم،خسته ام

بیصدا فریادکردم باهجوم اشک وآه
لیک پندارم سبک مغزی چوکاهم،خسته ام

میکنم درباورسردم مُجسّم خویش را
ریشه بیمارورنجورگیاهم،خسته ام

آفتابی گرم میخواهم به جز مقدارآب
تادهد خاک ازنسیم خوش پناهم،خسته ام

گرچه دل عمریست گردیداست پاسوزنگاه
همچویک خوابی تلف شد سال وماهم خسته ام

طاقت دلشوره واندوه ندارم زین سبب
ازسکوت سایه های بی گواهم،خسته ام

جزدلی آرام وبی تزویروصاف وبی ریا
چیزی ازدنیای وانفسانخواهم،خسته ام

دیگرازافکارواهی،چیدن وَهم وخیال
درسَرشوریده خود،هرسه باهم،خسته ام

سفره ام خالی،دلم حالی به حالی،خانه ام
کاهگِلی،اماشبی گُم کرده راهم،خسته ام

درگذرگاه زمان بیهوده عمرم شد تباه
بی رمق درجستجوی راه وچاهم،خسته ام

سالهاست قصدسفردارم به جایی دِنج وپَرت
ازقدم برداشتن در زادگاهم،خسته ام

کاش میدانستم این تقدیرپیچاپیچ سخت
آزمودن هست یا بارگناهم،خسته ام

باتمام خستگی ها قلب بیمارم هنوز
عشق میخواهدنمایدسربه راهم،خسته ام

عشق میخواهدولی بی حسرت وبی اشک وآه
تاشوداسباب سرمستی فراهم،خسته ام

راه هموارست ومن درجستجوی همسفر
گرشودصیدنگاهم پادشاهم،خسته ام

میزنم هرشب قدم درجاده سبزخیال
تا ببینم شام آخر قرص ماهم،خسته ام

خواهشی دارم هم اینک بانی عالم نزن
دست رَد برسینه پُردرد و آهم،خسته ام

عفو بنما بنده ناقابل ناچیز را
گرچه پیشت شرمسارم روسیاهم،خسته ام

بگذراز عذروگناه و غفلت و تقصیر من
بی نیازم کن زلطفت،ده پناهم،خسته ام

کردم از روی ندامت اشتباهم اعتراف
پس چرا هرباره از شَرم نگاهم،خسته ام

کاش میکردی مرا لبریز صبر و اشتیاق
باتوباشم درگدایی همچوشاهم،خسته ام

کی به پایان میرسداین روزهای بیقرار
میشود دنیا به کامم،بی پناهم،خسته ام

“رضیه رستگار”

مطلب پیشنهادی

بیکاری اشتغال

بیکاری، بحران اول کشور

محمدمهدی اسدزاده؛ حدود ده سال از روزی که اولین یادداشتم را در زمینه اشتغال نگاشتم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.