خانه / استان / شب یلدا در جبهه
سوسنگرد
سوسنگرد

شب یلدا در جبهه

حاج عبدالحسین پیروان
حاج عبدالحسین پیروان

عبدالحسین پیروان؛ همه نیروها عقب نشینی کرده و به درون شهر پناه بردهاند.

کسی چیزی نمیداند.

همه مبهوتند در این که چه باید بکنند و چگونه راهی برای رهایی خویش از محاصره دشمن بیابند.

و من نیز در این قافله، سر در گم، همراه شب میروم تا به صبح برسم.

اگر صبحی باشد؟!

برای یافتن جائی امن تا صبح…

پس از جابجا شدن در چند خانه از ترس این که دشمن کمین کرده باشد، بالاخره در خانه ای مسکن گزیدیم.

قرارمان به نگهبانی شد؛ تا دشمن ما را غافلگیر نکند و اگر تقدیرمان به رفتن است لااقل با شهادت و در جنگ باشد نه در خواب و غافلگیری.

خانه تاریک بود و هیچ صدایی بر نمی خاست.

قرار شد حرف نزنیم تا دشمن محلمان را شناسایی نکند.

با صدای تنفس با هم حرف میزدیم و با دست زدن به یکدیگر پیام را میرساندیم.

اگرچه همدیگر را نیز بدرستی نمیدیدیم.

هر کس در ذهنش تصویرهایی را برای امشب و فردا میکشید و خیالاتی در سر میپروراند.

اما ترس و اضطراب و دلهره و تاریکی و کمی هم سرما، درد مشترک این چند نفر بود.

و من نیز در افکار مختلف:

اگر دشمن به خانه حمله کند…

اگر محل استراحتمان لو رود…

اگر کسی بی توجهی کند و بی پروا شلیک کند…

اگر فردا نتوانیم از خانه بیرون شویم…

اگر هنگام خروج از خانه مورد تیربار دشمن قرار گیریم…

اگر شهر بدون هیچ حرکتی از ما بدست دشمن بیفتد…

و اگرهای زیادی …….

که فقط ذهن را درگیر یک مبارزه درونی با خود و محیط میکرد.

نگهبان اول رفت پشت بام و بعد نوبت من شد.

در پشت بام و تاریکی و سکوت، چیزی عایدت نمیشد ولی گاهی شلیک گلوله ای از طرف دشمن فضای آسمان را روشن کرده و سکوت را میشکست.

ندانستن این که گلوله از کدام سمت است، نگرانی را بیشتر میکرد.

پایین آمدم تا نگهبان بعدی جایگزین شود. اما کسی آمادگی نداشت. نمیدانم چرا؟

ترس، خستگی، نیاز به خواب، گرسنگی (آخر آن روز، تمام قد جلو نفوذ دشمن به شهر ایستاده بودیم)…

دوباره برگشتم با هزاران افکار دیگر…

نه خیابان را میبینی و نه کوچه ای… نه رهگذری و نه صدایی… و نه جهتی برای فهمیدن موضع دشمن.

هم سرما و هم ترس…

ترس و سرما بد حالتی در انسان ایجاد می کند…

گاهی بفکر افراد درون ساختمانم…

همرزمانی که میدانم بیدارند، اما با من نیستند…

گاهی اگر گربه ای نیز در کوچه و یا خیابان پرسه زند صدای قدم دشمن میشنوم…

باد نیز به کمک دشمن آمده بود تا با لرزش برگ های درختان ما نیز بلرزیم…

همه چیز در اختیار دشمن بود…

یک محاصره تمام عیار…

جالب این که، از خوردن آب درون خانه نیز ترس داشتیم…

نکند دشمن در آب سم ریخته باشد و مفت و مجانی بمیریم…

گاهی برای تسکین خودم سری به پایین میزدم و باز به پشت بام میرفتم…

نه در اتاق آرام داشتم و نه روی پشت بام قرار…

اولین شب یلدای جبهه را نه با نقل و شیرینی و آجیل و دوستان و خانواده گرم و….، که با ترس و اضطراب و گرسنگی و تشنگی و بی خوابی و…گذراندم…

شب محاصره سوسنگرد ۱۳۵۹

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.