خانه / اجتماعی / مصاحبه با آزاده محمد مهدی محمدی به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
مصاحبه با آزاده محمد مهدی محمدی به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی

مصاحبه با آزاده محمد مهدی محمدی به مناسبت سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی

۲۶ مرداد ماه هر سال یادآور آغازی بر پایان فراق و دوری قریب به ۴۳۰۰۰ پرنده مهاجری است که بنا بر تعبیری سربازانی بودند که در دل خاک دشمن با آنان می جنگیدند و دشمن را اسیر ایمان و صلابت و استقامت خود کرده بودند. مقام معظم رهبری در باب عظمت آزادگان می فرماید: ” اینکه ما به اسرایمان، آزادگان می گوییم، بی وجه نیست. شما که برگشتید، آبرومند و سربلند برگشتید. دین و اعتقاد و دل بستگی تان به امام و اسلام و انقلاب را حفظ کردید. پیش دشمن، آبروی ملت را حفظ نمودید و ملت را سرشکسته نکردید. این ها خیلی ارزش دارد.” این عزیزان در چنگال دشمن آبروی ملت را حفظ کرده اند و امروز بر ماست که آنان را بزرگ بداریم و اجازه ندهیم خاطرات بزرگمردی هایشان در روزهای اسارت فراموش شود. در سطور زیر و به بهانه سالروز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی، با آزاده و جانباز ۸ سال دفاع مقدس محمد مهدی محمدی همکلام شدیم تا گوشه ای از رنج های خود را در اردوگاه های دژخیمان بعثی برایمان بازگو کند:

این جانب محمد مهدی محمدی هستم متولد ۷/۵/۱۳۴۹ در کازرون، محله چهابی ، کوچه شهیدان همدانی نژاد. جمعا ۴ سال و شش ماه در اسارت دشمن بوده و جانباز ۳۰ درصد هستم. دوران ابتدایی خود را در مدرسه شهید چمران(مدرسه امیرعضدی قدیم) گذراندم و برای ادامه تحصیل به مدرسه راهنمایی شهید بهبهانی نژاد( داریوش سابق) رفتم. در حدود سال ۶۰ در حالی که هنوز دانش آموز دبستان بودم حال و هوای جبهه رفتن و دفاع از اسلام و میهن اسلامی به سرم زد و چندین بار برای جبهه رفتن اقدام کردم. بارها به بسیج شهرستان می رفتم که آموزش ببینم و به جبهه بروم ولی به من می گفتند سن تو کم است و وقتی به سن قانونی رسیدی می توانی به جبهه بروی. در بسیج کازرون اتاقی بود که افراد جهت ثبت نام در بسیج و اعزام  به جبهه و آموزش به آن مراجعه می کردند. در این اتاق دیوار  را درجه بندی کرده بودند و قد افرادی را که مراجعه می کردند اندازه می گرفتند تا هم به لحاظ سن و هم به لحاظ جثه شرایط قانونی را داشته باشد. من قد کوتاهی داشتم و سنم قانونی نبود. می رفتم کفش های پاشنه بلند می خریدم و به پاهایم می کردم تا به آن اندازه برسم و کمی بلندتر به نظر برسم اما کارم بی نتیجه بود و مسئولین بسیج هم که مرا می شناختند هر بار عذر مرا می خواستند. هر بار مسئول بسیج عوض می شد من دوباره می رفتم و شانس خود را امتحان می کردم چون مسئولین بسیج اکثراً پاسدار بودند و بعضی از آن ها به مأموریت جبهه می رفتند و دیگری به جای او می آمد من هم از  فرصت استفاده می کردم و نزد مسئول جدید می رفتم و دوباره تقاضای آموزش به جبهه می کردم. هر بار از شیوه های مختلف استفاده می کردم. مثلاً موهای خود را بلند می کردم تا قدم کمی بلندتر نشان بدهد اما بی فایده بود. بالاخره فکری به ذهنم رسید، به نظرم آمد که مدتی به بسیج نروم تا مسئولین بسیج مرا فراموش کنند و از یاد ببرند که من چند سال سن دارم و متولد چه سالی هستم. بعد از حدود یک سال تأمل و ناراحتی بچه ها گفتند بیا در شناسنامه ی خود دستکاری کن و تولد خود را از سال ۱۳۴۹به سال ۱۳۴۷ تبدیل کن. من هم فتوکپی شناسنامه را تغییر دادم و و بعد روی آن یک فتوکپی دیگر گرفتم و برای ثبت نام به بسیج رفتم. مسئول جدید بسیج، صفدر شهبازی فرد بود که بعدها به شهادت رسید. شهید شهبازی فرد از دوستان نزدیک برادرم شهید محمد رضا بود وقتی دید که من برای اعزام به جبهه آمده ام تعجب کرد و گفت مگر تو به سن قانونی رسیده ای؟

من هم گفتم که این فتوکپی شناسنامه ام است. با برادرم تماس گرفت و گفت حمید(اسم مستعارم) می خواهد به جبهه برود آیا سنش قانونی است یا نه ؟ برادرم سکوت کرد و بعد گفت اگر می تواند اعزام شود. مهرماه سال ۱۳۶۴ بود که بالاخره فرم ثبت نام را به من دادند و فرم ها را پر کردم و آنها را تحویل دادم و پس از چند روز به پادگان شهید دستغیب کازرون، جهت آموزش عمومی اعزام شدم. در تاریخ ۸/۷/۱۳۶۴ دوره ی آموزشی عمومی را با شهیدان حمید بردان، حمید رضا مرادی و حسین عمله طاهر کیخاه(طاهری) شروع کردیم. این دوره به مدت ۲۲ روز به طول انجامید که در طول دوره، آموزش سلاح های گوناگون و آموزش تاکتیکی دیدیم و پس از پایان آموزش، ۳ روز به ما مرخصی دادند و گفتند که بعد از ۳ روز خودتان را به پادگان امام علی علیه السلام (شهید دعائی ) معرفی کنید. بعد از این که دوره ی آموزش تخصصی به پایان رسید بلافاصله ما را به مقر صاحب الزمان فرستادند تا آن جا تقسیم شویم و به مناطق جنگی اعزام شویم. من و اکثر بچه های کازرون که با هم بودیم معرفی شدیم به تیپ المهدی که مستقر بود در جبهه های جنوب که از این بابت خوشحال بودیم. تیپ المهدی در پایگاه پنجم شکاری مستقر بود. وارد پایگاه که شدیم تعدادی از بچه ها به گردان فجر و تعدادی از آن ها به گردان کمیل معرفی شدند. من و شهیدان حمید بردان، حمید رضا مرادی و حسین طاهری به گردان کمیل رفتیم. حدود سه ماه  در گردان کمیل بودیم که عملیات والفجر ۸ در تاریخ ۲۰/۱۱/۱۳۶۴ آغاز شد و صبح روز بعد شهر فاو در میان ناباوری ارتش عراق و با درایت و فداکاری رزمندگان اسلام به دست نیروهای ما افتاد.  در این عملیات شهید بردان تیربارچی بود و من نیز کمک تیربارچی. پس از فتح فاو ما حدود یک هفته در اطراف این شهر بودیم و دشمن پاتک های سنگینی برای بازپس گیری جزیره انجام می داد. بمباران های شدید و حتی بمباران های شیمیایی هم نتیجه نداد. پس از آن قرار شد ما حمله ای برای گرفتن سایت های موشکی عراق تدارک ببینیم. ۲۷/۱۱/۶۴ عملیات انجام شد و شب تا صبح درگیری شدیدی وجود داشت. چند تن از دوستان ما در این شب به شهادت رسیدند و ما که به عنوان نیروهای تامین گردان فعالیت می کردیم نیز زیر آتش شدید دشمن بودیم و حتی یک ماشین مهماتمان را نیز منهدیم کردند. کم کم در محاصره دشمن قرار گرفتیم. من تمام گلوله هایم را شلیک کردم و گلوله ای هم به دست راستم اصابت کرد و زخمی شدم. در همین صحنه بود که به اسارت نیروهای عراقی در آمدم.

دوران اسارت:

در این لحظه به هیچ وجه فکر نمی کردم زنده می مانم. اشهد خود را خواندم و خود را اسیر دست تقدیر کردم. ما ۱۰ نفر بودیم که سه نفر از ما به سختی مجروح بودند. عراقی ها به صورت وحشیانه ای ما را کتک می زدند. یکی از آن ها با قنداق تفنگ به سر من کوبید و خون از سرم جاری شد و هنوز هم جای آن روی سرم مشخص است. نمی دانم چرا مرا بیشتر کتک می زند، شاید چون تا آخرین گلوله ام را به طرفشان شلیک کرده بودم. حتی یکی از عراقی ها مرا از جمع جدا کرد و قصد داشت با سرنیزه مرا بکشد که دیگری او را صدا کرد و بعد منصرف شد. لحظات سخت و رعب آوری بود. زخمی ها را از ما جدا کردند، چشمان ما را بستند و به پشت خط مقدم بردند. با چشمان بسته مدام از چپ و راست کتک می خوردیم و نمی دانستیم آیا تا لحظه ای دیگر زنده هستیم یا نه. به بصره منتقل شدیم. چهار نفر از ما پاسدار بودند و به همین دلیل به سختی ما را کتک می زدند و از ما می خواستند فرمانده گروه را معرفی کنیم. حدود سه روز به این منوال در بصره بودیم و نتوانستند اطلاعات خاصی از ما بگیرند. پس از آن ما را برای بازجویی های بیشتر به استخبارات بردند و حدود یک ماه آن جا کتک خوردیم و در شرایط بسیار بد بهداشتی نگهداری شدیم. حدود ۵۰ نفر در یک اتاق نگهداری می شدند. زخم عزیزانی که مجروح شده بودند عفونی شده بود و حتی به حال آن ها هم رسیدگی نمی شد، اما آن چه جالب و تاثیر گذار است این که در همین شرایط هم نماز بچه ها ترک نمی شد. سوالات مختلفی از ما می پرسیدند و تا می توانستند شکنجه می کردند که به اطلاعات مد نظر خود دسترسی پیدا کنند. پس از آن به پادگان الرشید منتقل شدیم و حدود یک ماه هم در آن جا بودیم و بعد ما را به اردوگاه الرمادیه جدید معروف به کمپ ۱۰ منتقل کردند. الرمادیه کمپی بود که با اسرای والفجر ۸ تشکیل شد.

به محض این که به اردوگاه رسیدیم تونل وحشتی برای ما تدارک داده بودند که باید از میان سربازان عراقی رد می شدیم و هر یک با چوب و کابل تا می توانست ما را کتک می زد تا به آسایشگاه! رسیدیم. این جا شرایط کمی بهتر اما باز هم جانفرسا بود. کتک خوردن جیره هر روز ما بود و به هر بهانه ای ما را کتک می زدند. اگر هنگام هوا خوری سرمان را بالا می بردیم همه تنبیه می شدند. اگر شب کسی برای قضای حاجت از جای خود بلند می شد و او را می دیدند کتک می خورد. به طور روزانه بازرسی می شدیم و کوچکترین مساله ای باعث تنبیه همگانی می شد. عزیزان آزاده بسیاری در اثر ضربه کابل بعثی ها چشم خود را از دست داده و آسیب های جدی دیده اند. غذا هم در حدی که فقط نمیریم، غذایی بی مزه که باعث شده بود همه بچه ها لاغر و حتی مریض شوند.

 از طرفی خانواده من هیچ خبری از من نداشتند. حدود یک سال مرا مفقود الاثر قلمداد کرده بودند و حتی برایم مراسم شهادت گرفته، شبه قبری نیز برایم ساخته بودند. البته این قبر بعدها به برادرم شهید محمدرضا محمدی رسید. محمدرضا در سال ۶۵ مفقودالاثر و در سال ۷۵ پیکر پاکش تفحص شد. در آن زمان تصمیم گرفته شد در همین قبر دفن شود. جالب این جاست که زمانی که برادرم این قبر را برای من در نظر گرفته بود لباس خود را درون قبر گذاشته بود که بعد از کندن قبر متوجه آن شدیم.

حدود یک سال که از اسارت من می گذشت، صلیب سرخ به اردوگاه ما آمد و من توانستم برای خانواده ام نامه بنویسم. پس از ورود صلیب سرخ، عراقی ها مجبور شدند امکان ورزش و برنامه های فرهنگی را برای ما مهیا کنند که در روحیه بچه ها تاثیر مثبتی داشت. پس از حدود دو سال که از اسارتم می گذشت روزی گفتند شما به خاطر سن کمتان باید به اردوگاه اطفال منتقل شوید! و ما را به کمپ ۷  اردوگاه رمادیه، قاطع ۳(بند ۳) منتقل کردند. هدف بعثی ها از این کار تبلیغات علیه ایران و همچنین تاثیرگذاری روی نوجوانان بود. در این اردوگاه امکانات مادی بهتری بود اما به لحاظ روحی شرایط بسیار سخت بود. بعثی ها در قالب کلاس های زبان و کلاس های هنری سعی می کردند بچه ها را به سوی خویش بکشانند. همچنین منافقین نیز در کمپ حضور پیدا می کردند و برای جذب بچه ها به سازمان خود تبلیغ می نمودند. اما توفیق چندانی نداشتند چرا که ایمان بچه ها بسیار قوی بود. ما همکاری لازم را با آنان نمی کردیم و به همین دلیل بسیار کتک می خوردیم. یک سال و نیم این شرایط را تحمل کردیم و سپس کسانی را که مثل من همکاری نمی کردند در همان اردوگاه به قسمت دیگری منتقل کردند که تا آخر اسارت همان جا بودم.

وقتی قطع نامه ۵۹۸ مورد پذیرش دو کشور واقع شد مدتی خوشحال بودیم که دوباره به میهن اسلامی مان بازمی گردیم اما این انتظار به دلیل این که عراق خاک ما را ترک نمی کرد به درازا کشید و پس از آن با شنیدن خبر رحلت امام راحل(ره) موج ماتم در میان آزادگان راه افتاد. امام پیر و مرشد ما بود و همه بچه ها به عشق او این شرایط سخت را تحمل می کردند و از دست دادن امام ضایعه سنگینی بود. بالاخره این شرایط هم سپری شد تا مرداد ماه سال ۶۹ که کم کم زمزمه تبادل اسرا به گوش رسید. نمی توانم بگویم خوشحال بودم. بیشتر نگران بودم. مثل پرنده ای بودم که به قفسش عادت کرده. این که وقت بازگشت چه اتفاقاتی می افتد و با چه صحنه هایی روبرو می شوم مرا دچار دلهره می کرد. از طرفی تصور ایران بدون امام برای من و سایر آزادگان غیر ممکن بود. بالاخره در تاریخ ۲۶ مرداد اولین گروه اسرا مبادله شدند.

خاطره ای از دوران اسارت

پس از آن که در تاریخ ۲۷/۴/۱۳۶۷ اولین بند قرارداد ۵۹۸ (آتش بست)اجرا گردید رژیم عراق تصمیم گرفت تمامی اسرای جنگ تحمیلی را به زیارت حرم اباعبدالله ببرد. این در حالی بود که هنوز اولین بند و سومین بند قطعنامه که عقب نشینی به مرزها و آزاد سازی اسرا بود اجرا نشده بود. اسرا را اردوگاه به اردوگاه برای زیارت به کربلا می بردند. اردوگاه ما در استان الانبار بود. گروه هشتم یا نهم بودیم که به زیارت می رفتیم و یک روز قبلش به ما اعلام کردند که فردا برای رفتن آماده باشید. بعضی خوشحال بودند و بعضی هم ناراحت چون دلشان می خواست با رزمندگان به کربلا می آمدند. صبح آن روز ساعت ۴ صبح سوار اتوبوس ها شدیم. در مسیر حرکت، بچه ها حالی داشتند و از شوق گریه می کردند، ذکر می گفتند و… نزدیک ظهر به کربلا رسیدیم. قبل از این که وارد حرم شویم یک ملای عراقی زیارتنامه خواند و بعد از آن برای پدر و مادر بچه ها دعا کرد و در آخر هم دعا به جان صدام کرد. در این زمان بچه ها همه با هم با صدای بلند دعای خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار را خواندند. ملای عراقی سعی می کرد هر طوری شده بچه ها را ساکت کند و به زبان عربی می گفت : اسکت، یعنی ساکت …. اما بچه ها کار خود را می کردند. دیگر طاقت نداشتیم، با وجود این که چندین گروه قبلاً آمده بودند و ضریح آقا را تمیز کرده بودند و گرد و خاک ها را برای تبرک برده بودند اما هنوز بالای ضریح تمیز نبود. همراه بچه ها با پارچه هایی که برای تبرک آورده بودیم ضریح را تمیز کردیم و زیارت کردیم. آن جا حال خود را نمی دانستم، سال ها جنگ و اسارت ما برای در آغوش کشیدن ضریح شش گوشه سرور و سالار شهیدان بود و اکنون به آرزوی خود رسیده بودم. پس از خارج شدن از صحن و سرای ابا عبدالله به زیارت حضرت ابوالفضل العباس و چند تن از یاران امام علیه السلام رفتیم که حدود ۵۰۰ متر فاصله داشت. زیارت بچه ها واقعاً دیدنی بود شوق و ذوق زیارت حرم مولایشان تمام خستگی دوران اسارت را از بچه ها گرفته بود. بعد از زیارت ما را سوار اتوبوس ها کردند و به اردوگاه برگرداندند.

بازگشت به میهن

نوبت آزادی به اردوگاه ما هم رسید و در تاریخ ۱/۶/۶۹ در مرز مبادله شدیم. سه روز هم در کرمانشاه تحت مراقبت های پزشکی و بررسی های لازم بودیم. سپس به اصفهان رفتیم و پنجم شهریور به شیراز و سپس کازرون رسیدیم. استقبال بی نظیری توسط مردم عزیز کازرون انجام شد و ازدحام در اطراف مسجد محلمان(مسجد صاحب الزمان(عج) ) بسیار زیاد بود و مردم مرا بر فراز دست می بردند. پس از مراسم هم به دلیل شلوغی بسیار مجبور شدم از راه پشت بام به خانه بروم. اما در همه این لحظات من فقط دنبال برادرم می گشتم و متعجب بودم که چرا او حضور ندارد. به من گفتند به سفر مشهد رفته اما حدس می زدم که شهید شده و به من نمی گویند، که همین اتفاق هم افتاده بود. این خبر برایم بسیار دردناک بود چرا که برادرم همواره پشتیبان من بود علاقه خاصی به هم داشتیم.

پس از اسارت

بلافاصله بعد از بازگشت به وطن تحصیلات خود را ادامه دادم، و در همان سال ۱۳۶۹-۱۳۷۰  شروع به درس خواندن در مقطع سوم راهنمایی کردم. در سال ۱۳۷۴ موفق به اخذ مدرک دیپلم شدم و در همان سال در کنکور شرکت کرده و در رشته ی کارشناسی تربیت بدنی و علوم ورزشی دانشگاه شهید باهنر کرمان پذیرفته شدم. چهار سال بعد یعنی سال ۱۳۷۸ مدرک لیسانس خود را از این دانشگاه گرفتم و سال ها به عنوان دبیر ورزش در دبیرستان های شهر کازرون فعالیت کرده و هم اکنون بازنشسته آموزش و پرورش هستم. همچنین در کنار فعالیت های گوناگون مذهبی، فرهنگی و ورزشی  به عنوان پیام آور ایثار با بنیاد شهید کازرون همکاری می کنم و در مدارس و دانشگاه ها، روایت هایی از دوران دفاع مقدس و اسارت نقل می کنم تا شاید بدین وسیله جوانان بیشتر با رشادت های رزمندگان و ایمان و ایثار آنان آشنا شوند.

فرازی از وصیت نامه آزاده محمد مهدی محمدی پیش از اسارت

برادران و خواهران و مردم مسلمان سعی کنید قبل از هر چیز خود را تزکیه کنید و بر دشمن داخلی خود پیروز شوید که دشمن های بیرونی چیزی نیستند. اگر انسان خود را تصفیه کرد و از هواهای نفسانی خالی شد و از شیطان برید و به رحمان روی آورد پیروز است. عزیزان من دنیا ماندگار نیست، ما مسافر هستیم تا وقت هست و تا مهلت را از ما نگرفته اند به فکر آخرت خویش باشیم. ظواهر فریبنده دنیا چیزی نیست، مقام، ریاست، شهرت، ثروت و… موقتی است خود را بسازید و بدانید که همیشه در محضر خدا هستید.

تهیه و تنظیم مصاحبه: امیرخسرو شجاعی-کارشناس فرهنگی و پژوهشی بنیاد شهید و امور ایثارگران شهرستان کازرون

تاریخ مصاحبه:۱۵/۵/۹۸

مصاحبه شونده: آزاده و جانباز محمدمهدی محمدی- دبیر بازنشسته آموزش و پرورش

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.