خانه / اجتماعی / از بیت المقدس هفت تا مرصاد
عملیات مرصاد

از بیت المقدس هفت تا مرصاد

نویسنده: حسین پیروان

این روزهای جبهه (خرداد و تیر ماه ۶۷ )اشفتگی خاصی دارد .دشمن بعد از گرفتن فاو و شلمچه و جزایر مجنون حالا قصد تجاوز دیگری در سر می پروراند دشمن چند سال خود را بدون درگیری وقتش صرف تجهیز و سازماندهی خود کرد و حالا قبراق تر جوالان می دهد و رجز می خواند و ما تنها دستمان بطرف اسمان بود که خدا کمکمان کند عده ای امده بودند که توان رزم نداشتند بنا به وظیفه و بیشتر پرسنل ادارات بودند که حالا جبهه را بدون هیچ سازماندهی و حتی تجربه ای روانه جبهه کرده اند و بازماندگان نیز تنها امیدشان به خودشان است که باید تمام قد در مقابل دشمن مجهز شده بایستند.

کارمان شده بود دفع تک های دشمن در منطقه جنوب و محورهای شلمچه تا پاسگاه زید. هر چند روز یکبار نوبت گردان ما می شد انگار داشتیم قایم موشک بازی می کردیم او تا جاده خرمشهر -اهواز می امد و ما ماموریت داشتیم تا دژ مرزی او را عقب برانیم .یکبار هم بدون اینکه ما بدانیم و حتی دشمن بطریقی ما را دور زده بود ولی نیروها از اسیر شدن رهایی یافتند. یعنی دقیقا لوله توپ تانک دشمن روی خاکریز  بود  و بچه ها از زیر ان با سکوت حرکت می کردند ولی  دشمن نیز جرات خارج شدن از تانک  را نداشتند .به هر صورت بخیر  گذشت این تک و پاتک ها بچه ها را خسته کرده بود بطوریکه وقتی جهت عملیات مرصاد ( ابتدا معلوم نبود که عملیات چیست و محل ان کجاست )قرار بود تعدادی انتخاب کنیم کمتر داوطلب بود حال اینرا با اوائل جنگ مقایسه کنیم که  وقتی بحث عملیات می شد داوطلب زیاد بود بطوریکه نمی توانستی مانع کسی شوی
(نمونه ان قبل از عملیات کربلای ۴ بود) که هر کسی خود رسانده بود تا به فیض پیروزی بزرگ و یا ……برسند. اشفته بازاری شده بود. یکبار صدایمان کردند تا برای شناسایی جایی برویم ما را به منطقه ابادان بردند و تحویل اطلاعات عملیات لشکر دادند تا در شناساندن منطقه ما را آموزش دهند سوار بر ماشین های تویوتا کردند و مسیر شهر ابادان در پیش گرفتیم (ان زمان اطلاعات عملیات المهدی در محل هتل کارون الان ابادان بود )خیابان ها و معابر کوچه ها را توضیح می دادند و پل های ورودی را نشان می دادند و من هنوز ابادان بیشتر از شهر خودم می شناسم حتی محل تلاقی کارون و بهمن شیر فضایی  از نیزارها و درخت چه ها درست کرده بود که واقعا جا داشت انسان در فرصتی مناسب لحظه ای  انجا برود و یک چای تازه دم بنوشد (و بعد از جنگ یکبار خواسته دلم را بجا اوردم ).

این کار دو روز  ادامه یافت و همه  داشتیم  نسبت به منطقه اشنایی کامل پیدا می کردیم و هر چه سوال میکردیم که علت این نوع شناسایی چیست؟ فقط گفته می شد شما یاد بگیرید شاید لازم شد .و ما هم مثل همیشه مطیع و فرمانبردار. در اخرین روز من نتوانستم خود را قانع کنم از  یکی از بچه های  اطلاعات که سابقه دوستی داشتم سوال کردم که در پاسخ گفت عراق گفته است اگر صلح پایدار قبول نکنید مجددا به خرمشهر و ابادان حمله می کنم و انها را تسخیر می کنم و این یک نوع امادگی است که اگر انها این دوشهر را گرفتند ما بتوانیم با هلی برن از درون شهر با انها بجنگیم. خونم به جوش امده بود و مات مانده بودم چه باید کرد ؟

همه چیز در کله ام مرور می شد جز تجاوز دوباره دشمن. وحالا دشمن  قصد دارد  دو شهرمان را بگیرد و ما زنده باشیم مگر می شود ؟ بچه ها سوار شده بودند تا به اهواز و پادگان بر گردند و من توان برگشت نداشتم صدایم می کردند و من بی تفاوت برای بر گشت به اهواز.

یکبار در اوائل جنگ در محاصره سوسنگرد این حالت به هم دست داده بود که زنده بودن و دشمن در خانه تو باشد مردانگی نیست از شهر دفاع نکنی و این بود که   مقاومت سه روزه انجا باعث شد دشمن نتواند  به شهر  دست پیدا کند .و حالا تکرار ان، ارامش را از انسان می گیرد .بهانه کردم که من امشب نمی ایم و فردا. حداقل کاری بود که در ان لحظه توانستم انجام بدهم. ماندم و دائم در فکر که چه باید کرد ؟ و فردایش رهایی اهواز شدم تا ماموریت بعدی را انجام دهیم .

حسین پیروان تیرماه ..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.