خانه / ادبی / سوگ حسین و شاعران پارس/ در حال تکمیل
شعر عاشورا
شعر عاشورا

سوگ حسین و شاعران پارس/ در حال تکمیل

محرم از راه رسید، ماه سوگ آزادمردی که برای دادخواهی و علیه ستم پیشگی برخواست.

بر آنیم تا اشعار شعرای پارسی گوی فارس نشین را که به احترام و در سوگ بزرگ آزاده تاریخ بشریت حضرت سیدالشهدا(ع)، سروده اند را در این جا گردآوریم.

و این است سرودگان شاعرانی که در بزرگی او سرودند:

 

غروب و عصری سوار بر خون، سواره از پیکری گذشته
و آسمان چکه‌چکه شب‌تر، شب از دو چشم تری گذشته

سراب افتاده روی دریا، و سال افتاده روی امروز
ترک‌ترک تشنه است صحرا، قیامت از محشری گذشته

چه زخم‌هایی که نوش کرده، چه زخم‌هایی که گوش کرده
چه داغ‌ها که ندیده تا ظهر، چقدر از هر دری گذشته

چقدر سیراب آسمان‌هاست، چقدر بی‌جسمِ زخمی آن‌جاست
اگر از این رود دل بریده، اگر از انگشتری گذشته

غروب بر پیکری ست جاری، لباسی از غنچه‌ها بهاری
کسی ست اسفند بی‌قراری، چه‌ها که بر دیگری گذشته

قلم شکسته قلم خمیده غزل غزل خط به خط چکیده
سیاه‌پوش است و سرخ‌دیده، ببین به هر دفتری گذشته

شب است در ظرف روز وارون، فرات‌ها غرق رودی از خون
و سایه افتاده روی خورشید، گلویی از خنجری گذشته

شب است و شب اوج بی‌ستاره، شب است و ماهی ست پاره‌پاره
به قلب شب می‌زند چراغی، شب… آفتاب از سری گذشته

#محسن_نقدی

 


 

برای بانوی والای کربلا، حضرت زینب (س)

 

چیزی ز ذوالفقار پدر کم نداشته است

هفتاد زخم خورده و مرهم نداشته است

از خطبه اش صدای علی میرسد به ګوش

مثل صدای فاطمه محرم نداشته است

دنیا حدیث معجر او را شنیده است

این حجب تا کجاست که مریم نداشته است

پاکی به پای چادرتان سجده میکند

ملک حجاب قبل تو پرچم نداشته است

باران اشکهاست همه روضه هایتان

یک شاخه ګل که اینهمه شبنم نداشته است

لایوم کیومک به ابد وصف حال توست

حتی حسین اینهمه ماتم نداشته است

            الهام نظامجو

 


 

تقدیم به علی ِ اکبر ِ امام حسین (ع)

شاه ِ شمشاد قدان

هر که سودای رخ ماه تو در سر دارد

بی گمان در دل خود مهر پیمبر دارد

تن به طوفان زدنت در دل دریای خطر

ارث نابی ست که ذریه ی حیدر دارد

اشبه الناس ترین سبط پیمبر به رسول

دل به قد قامت زیبای تو مادر دارد

تر کن از عشق لبی ،صوت اذان برخیزد

روح زهراست در این معرکه لشکر دارد

آتش کینه ی این قوم به عشاق علی

وجه دردی ست که پهلوی تو و در دارد

“یَسـِّر الله طـریقـاً بِـکَ یـا مُلتَـمِسی”

ای خوش آنکس که در این وادیه رهبر دارد

ارباً اربا شدی از روی کرم حضرت عشق

تا که هر کس کمی از جسم تو را بردارد

“لَمَـعَ البَـرقُ مِـنَ الطّـور و آنـستُ بـه ”

یک نفر در کف خود ساغر ِ کوثر دارد

#مریم_حقیقت


 

“رسم روزگار”
باورم شد”زندگی ترکیب شادی با غم”است
پشت هرلبخند زیبا گریه هایی محکم است

زندگی ترکیب شب با روز و رسم روزگار
عاشق و معتاد و راضی کردن هر آدم است

دیگر اما با دل شوریده درگیر عشق
حسرت دیدارآخر،پاره دردی،همدم است

باورم شد زندگی خون دل است و درد یار
چون بدیدم پاسخ این بی قراری مبهم است

پس چرا شد دست عاشق لحظه ایی کوته ز عشق
چون نگفتی، ساده پی بردم که غم بیش و کم است

غصه من عشق دنیا بود و زخم قاضیان
غصه مردان حق، مظلوم و درد عالم است

تاکجا بی راهه، تا کی بغض بی تاب حزین
میکند پنهان غم و دردی که با من هر دم است

پس بنال ای نی که در دام بلا افتاده عشق
قامت خورشیدمستان، ماه نورافشان خم است

سید و سالار زینب(س)یار مظلومان حسین(ع)
خفته در خون با دو طفلان، شادی فردا غم است

آه و واویلا و حسرت، غصه دار زینبم(س)
غصه دار پیکر بی دست خونین، یادم است

آن یتیمی را که چون پروانه ایی برگرد شمع
از نفس افتاده، غرق خون و غرق شبنم است

جای آب تازه در رأس گلو شمشیر کین
حاکم قلب من امشب، غصه های درهم است

این چه فصلی از فصول زندگی باشد، بگو
فصل خون و فصل اشک و آه و ماه ماتم است

زنده شد هر ساله یا رب،خاطراتی را که باز
ساز غمگینش برای زخم دلها مرهم است

سرزمین کربلا شد تکیه گاه این و آن
قبله حاجات عشاق است و صدها مریم است

السلام ای سرزمین کربلا، یاران چه شد
عاشقان راه حق، دنیا پر از پیچ و خم است

***

“گل یاس”

که می داند ز سوز و شرم انفاس
جهید از چشم نالان برق الماس

بدیدم زینب(س) محزون نشسته
کنار پیکر بی دست عباس(ع)

و خورشید فروزان مات و مبهوت
عرق می ریزد از داغ گل یاس

صدا از حنجری آمد که می گفت
امان از نیزه و شمشیر خناس

غریبانه ز داغی گریه سر داد
نی و شمعی غزل خوان کرده شب پاس

نشاند عشق حسین(ع) در صحنه این بار
کبوترهای خونین بال احساس

منم شرمنده عشاق تشنه
که بوسیده گلوشان خنجر و داس

خداوندا ز لطف بیکرانت
برون کن از دل دردم تو وسواس

تو عشق اولین و آخرینی
ولی من شاعری درگیر احساس

“رضیه رستگار”


تنگ غروب است و تنش آتش گرفته
چون تار و پود جوشنش آتش گرفته
کوفه شده آبستن یک ننگ دیگر

آن هیکل آبستنش آتش گرفته
تیرسه شعبه حلق اصغر را بریده
گهواره ی بی روزنش آتش گرفته
مردی که میسوزد میان خیمه در تب
دستان مثل آهنش آتش گرفته

طفلی هراسان میدود رو سوی زینب

تا گوشه ی پیراهنش آتش گرفته
جسم شهید کربلا افتاده بی سر
طفلی سه ساله دامنش آتش گرفته

تا نعل نو بر اسب خود زد مرد کوفی
زینب تمام خرمنش آتش گرفته
اما چنان مردانه می ماند در این دشت .

که از حقارت دشمنش آتش گرفته
افراسیاب و تاج وتختش را بسوزان

این شاهنامه بیژنش آتش گرفته

***

کاش این دنیا خودش زیرو زبر می شد حسین

آب زمزم از سر این رود رد می شد جسین

جای حلقوم سپید اصغر شیرین زبان

دست شمر و حرمله سهم تبر می شد حسین

#شهدخت روستایی فارسی


 

بلغیرت
(غزل مرصع)

ای خوش بر و بازو،یله گیسو،صله ابرو، گل خوش بو نفس وخشک لب و مشک گریبان

ای هیمنه هی هو،علوی رو، قرشی خو، حبشی مو ،همه ی دلخوشی گریه نصیبان

باچشم غزل خیز و دلاویز و دل انگیز و شکر ریز لبانی که ترنمگر قران

برخیز وبپرهیز از این فتنه ی یکریز که لبریز شد از رشک وحسد جان رقیبان

قرص قمر ای ماه لقب، شاه نسب، پاک حسب، رعد غضب، برق نگاهت جگر آشوب

ای فخرعجم، میرعرب، نخل رطب، کوه ادب نیست به جز نام خوشت مشق ادیبان

ای شیر دژم، میرعلم، چهره بقم، باغ ارم، عجب عجم، ماه ترین رشک پلنگان

ای تیغ دو دم، خصم ستم، ماه حرم، شاه کرم، دست قلم هست تورا یار غریبان

ای نایره دم، شعله نفس، گونه قبس، برق فرس، موج ارس ،آمده از علقمه عطشان

هان ای همه چیز ای همه کس، کشته هوس، خیمه عسس، دادرس قاطبه ی تنگ شکیبان

ای بحروفا، نهرسخا، شهرعطا، دست شفا، قبله نما، جانم وجانانم ابالفضل

هم خشم خدا، قهر قضا، تیررها، تیغ بلا برسر کاسب ستمان خلق فریبان

ای ماه بدل، کوه بطل، صخره مثل، شیر جدل، باد وش تیزتک عابس وعباس

هیبت جبل ای لفظ عسل، چهره غزل، هست ازل تا ابدت سلسله ی نسل نجیبان

هیهات ازاین گریه اثر، سوگ خبر، داغ شرر، اشک ثمر، قصه ی سالارشهیدان

ای قرص قمر،تشنه جگر، سوخته پر، خیز که تنهاست کنون زینب و خفتند حبیبان!

غلامرضا کافی

 


 

 

آسمان حلقه می شود

در چشم سیاهت

آتش نمرود

شعله ور در

ستون خیمه گاهت

خاک با خون گلویت

خیس می خورد

نخل ها

از شرم نگاهت

قامت خمیده می افتند

ماه در آغوش فرات

یک دریا اشک باریده

و دیگر سوسو می زند

خورشید مانده است

بتابد یا بماند در شام خویش

صبح

انگشت حیرت بر دهان

تماشاگر بی رحمی هاست

سحرگاهان

ققنوسان؛

با ذکر قرآنت

آیه آیه مست

ز جا بر می خیزند

پیاله ای از آیات نور

بر دل یارانت بریز

تا جنون شهادت

در تار و پودشان

تازه بماند

بدم از دم مسیحایی ات

در کالبد این دشت

تا

هو هوی وحشت پر بگیرد

باصهبای یقین

دل و جان همرزمانت را

سیراب کن،

پرچم سبزت را تکانی بده

جدّت رسول الله

منتظر جنبش توست

دور خیمه ها چرخی بزن

تا مادرت فاطمه (س)

از حضورت قد بکشد

بر سر گلها دستی بکش

که تو آفتابگردانی

ای باغبان!!

خرمنی از گل بر پا کرده ای

وقت قربانی است؟!

پاییز از راه می رسد

در چشم بر هم زدنی

حسّ انتقام

از گلوگاه کوفیان

سر ریز می کند

بغض، شمشیر می زند

نفرت، شیهه می کشد

احساس، جان می بازد

شمر، نعره می کشد

و زمین بی تاب

بر خلاف مدار خویش می چرخد

و درنگی بعد…

 

****

 

کمد؛

نمایشگاه پوشاک توست

لباسهایی

به رنگ رویاهایت

که با هر کدام

روزانه

به نشاط می رسی

 

پیراهن زرشکی

شلوار لی

 

پیراهن زرد

شلوار کتانی

 

وقتی، ست می پوشی

با خودت

به توافق رسیده ای

به لبخندی که در

آینه می اندازی

دلخوشی هایت تکثیر می شود

 

چه آراسته ام امروز!!

اما دلم غمگین است

حالتی پریشان دارم

 

پیراهن مشکی

شلوار نخی

 

بوی محرم می آید…

فرهاد کرمی


 

شتا بود و بر من شد این اتفاق

که ساکن شدم در دیار عراق

 

نخستم زدم گام شهر نجف

که باشد به هر شیعه ای این هدف

 

برفتم بر شاه مردان علی

زدم بانگ ؛ بانگی به صوت جلی

 

که ای خاک پایت شفای بصر

بینداز بر عاشقت یک نظر

 

شب اول قبر بر من‌گذر

شفاعت کن و وحشتم را بدر

 

و بی حاصلی را ز من دور کن

از اینسان مرا شاد و مسرور کن

 

سپس گشت توفیق در نینوا

زیارت کنم‌ آن شه کربلا

 

زیارت کنم سرور خود حسین

ز قاف و تمامی دل شین و عین

 

مدد خواستم زو که تا زنده ام

مزین شوم پس به جود و کرم

 

چنان‌ دست بخشش نصیبم نما

که باشد قبول رضای خدا

 

دگر خواستم تا شود مرگ من

شهادت به راه خداوند تن

 

توانگر شدن را از او خواستم

لباس سخاوت بیاراستم

 

طلب کردم از شاه فرجام خیر

نباشم غلام نه چون خود نه غیر

 

سلامی بدادم به سقای او

که هر دم کنم عشق او جستجو

 

که ای ساقی کربلا الغیاث

از این نفس اماره ام الغیاث

 

شفیعم تو باش یوم و روز جزا

ببر توبه من به نزد خدا

 

که اینک منم غرق بحر گناه

که باشد مرا چشم و گوشم گواه

 

ز بهر عطش چونکه شد چاره جو

وفا بوسه زد بر دو دستان او

 

خدایا مرا مست عباس کن

وجودم پر از عشق و اخلاص کن

 

که باشم غلام سقای حسین

غلام چنین باوفای حسین

 

هفتاد و دو تن را‌ کنم قبله گاه

که شاید به فریاد این روسیاه

 

رسند و شفاعت کنندم به جود

که بر ابن زهرا و یاران درود

 

خدایا مدد کن که این شور و حال

شود افتخارم به هر ماه و سال

مهدی هنری

 


 

آنان که اساطیر شجاعت به زمینند
مردان جهان گو که بیایند و ببینند
چون سایه اندوه، نشسته ست درین دشت
این زن که چنان کوه، نشسته ست درین دشت
چون قامت نخل تشنه در خویش خمیده ست
این خواهر خورشید به خوناب تپیده ست
این خواهر خورشید همان دختر دریاست
غربت زده فرزند علی زاده زهراست

آنان که کمربسته به شمشیر و کمانند
مردان غیوری که اساطیر جهانند
گویید بیایند و تماشا بنشینند
در آینه روشن تاریخ ببینند
بی خنجر و شمشیر و کمان شور نبردست
این زن که سراپا همه خون نامه دردست

صد بار شنیدید و شنیدند و شنیدیم
در سینه تاریخ دو صد فاجعه دیدیم
اما نشنیدیم یکی مرد که عاشق
بر دوش کشد غربت یک دشت شقایق
کی مرد توانسته ببیند سر خورشید
بر نیزه و در خاک بغلتد پر خورشید
کی مرد توانسته ببیند که از آن دور
در حادثه خون میچکد از بال و پر نور
هرگز نشنیدیم و ندیدیم ولی… دید
او بال و پر ریخته را فاجعه را دید
از دشت عطش سایه امید جدا شد
او دید به چشمش سر خورشید جدا شد
……..
بانوی شقایق زده ای کوه سیه پوش
ای پرچم خونین شهامت زده بر دوش
ای ماه شب چارده ات بر سر نیزه
ای آتش قلبت زده پهلو به گدازه
ای خطبه ات آوار شده بر سر دنیا
آرامش طوفانی صحرای بلایا
ای دامنت از گریه پر از گوهر سرشار
ای نور به شب تاخته، ای شاهد بیدار
آرامش طوفان زده بی پر و بالم
ای صبر تو حیرت زده بر چشم دو عالم
آن روز نبودیم برای تو بمیریم
یااینکه دمی بار تو بر دوش بگیریم
آن روز نبودیم کنارت بخروشیم
ما حسرت آواره زنجیر به دوشیم
عمریست علم در کف ما عین تفنگ است
هر سال محرم دلمان در تب جنگ است…

انگار که از سمت حرم دود سیاه است
شمشیر گذاری به زمین، سخت گناه است

فصل فوران است نه هنگام درنگ است
در مغرب این دشت هنوز اول جنگ است
……………………
شمرید و یزیدید و ابوجهل…کجایید؟
َسلمان شکند گردنتان پیش بیایید
قاسم که قسم خورده بپیچاندت از سر
حر بن ریاحی بکند پوستت از بر
این خاک، ولی دارد و صد مرد علمدار
گر زوزه کشی، گردن تو خنجر مختار
این خاک علی دارد و عمار و ابوذر
فرمان ولی میبرد و مالک اشتر
این خاک پدر دارد و سالار شهیدی
قهر و غضب مادر این خاک ندیدی
بی بال و پریم و هوس خاک نداریم
گر پر بزنی سر ببری باک نداریم
گر پارس کنی زوزه کشی تن بدرانی
شمشیر گرفتن ز کف ما نتوانی
سر دادن ما ناب ترین درس امام است
این درس اگر سر ندهی نیمه تمام است
ای کاش نمیریم در ین خانه که ننگی ست
پرواز از آغوش حرم راه قشنگی ست
……. …….. ………
بانوی شقایق زده ای کوه سیه پوش
ای پرچم خونین شهامت زده بر دوش
ای دشت، توسل زده بر قلب صبورت
ای بوسه زده خار مغیلان به عبورت
پاهای پر از تاول عشقی که تو داری
ای کاش به محراب سجودم بگذاری
ای کاش شبی باز کنی بال دعا را
تا بوسه زنم تاول پاهای شما را
این زخم جهانسوز در آیینه تاریخ
ردی ست ز شمشیر تو بر سینه تاریخ
امروز اگر قبله ما سمت دمشق است
از لطف کلام تو حرم، مرکز عشق است
ما قبله گم کرده خود را ز که جوییم
باید که از اعجاز تو این بار بروییم
بانو تو دعا کن که به ناگاه بیاید
آن ماه شب چارده از راه بیاید
از سمت حریم کعبه، خورشید بروید
باتکیه به دیوار انا العشق بگوید

منظومه هشیاری من، کوه علمدار
انگیزه بیداری من، شاهد بیدار

نسترن بهاردار


در علقمه پاییز دگر می آید
با باد خزان داس و تبر می آید
خواهر که به دیدار برادر آید
زهرا، زهرا دیده ی تر می آید

***

ای رهگذران بزم عاشورایی
دلباختگان لاله ی صحرایی
زوّار حرم دست من و دامنتان
مجنون حسینم دل من شیدایی

فرهاد کرمی


نام تو بر کتیبه پیکار مانده است

در لابه لای این همه نیزار مانده است

 

اینجا تمام پنجره ها با حضور تو

فریاد می زنند که سردار مانده است

 

از آن طرف تهاجم یک مشت بوف کور

در ازدحام نکبت و ادبار مانده است

 

اینجا چه حکمتی ست که این مشک تشنه نیز

در انتظار یک لب تب دار مانده است

 

نام تو در تمامی تاریخ روزگار

اسطوره همیشه علمدار مانده است

 

آنجا سری به روی دلی آب می شود

آرام باش لحظه دیدار مانده است

مهدی تقی نژاد

 

 

مطلب پیشنهادی

مجلس شورای ملی

برگی از انتخابات مجلس

گفته شده نتیجه‌ی انتخابات کشورمان ایران به جهت پیچیدگی ‌های اذهان عمومی قابل پیش بینی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload the CAPTCHA.