خانه / بایگانی برچسب: ادبی

بایگانی برچسب: ادبی

شعر: “روزهای بی قرار”

رضیه رستگار

ازتمام لحظه های بی رفاهم،خسته ام ازتب ولَرز نفسهای سیاهم،خسته ام خسته ام ازهرچه میبینم دراین دَیرخراب یاکه میبافم شبانگاه درکلاهم،خسته ام گاهی از ناگفته های مانده درکُنج گلو گاهی ازهر ردّپای اشتباهم،خسته ام دائماًباخویش درجنگم برای هیچ وپوچ ازتَن پوسیده باتردیدوآهم،خسته ام ازتمام کوچه های ساکت وتاریک شهر ازخیابانی که غارت شدرفاهم،خسته ام دلخورم ازخود که گه گاهی چراافساردل …

توضیحات بیشتر »

شعر: ” گزند روزگار “

رضیه رستگار

به کجا سفر کنم که غم نباشد؟ خبری ز حسرت و ستم نباشد؟   به مراد دل دقیقه ها بچرخند و خیال گریه  در سرم  نباشد؟   همچو کودکی به سادگی بخندم دیده غصه دار و خیس نم نباشد؟   نه تنی بلرزد از ریا و تزویر و دروغ و عشوه محترم نباشد؟   به کجا سفر کنم که فارغ …

توضیحات بیشتر »

شعر: یا رسول الله(ص)

حرم نبوی/ محمد رسول الله

وه که چه بی نشان منم ساحت کهکشان منم اول سر خوشان منم مست کشان کشان منم بشکنم این خمار را بحر بریز در سبو تا بزنم به های و هو قفل نهم به گفت و گو چاک دهن کنم رفو قی کنم اختیار را   بی خود و مست و گول به سرخوش حال و هول به عقل اگر …

توضیحات بیشتر »

بسیجی

زلیخا بنی ایمان

بسیجی خالی از خویش است ای دوست بسیجی چاره اندیش است ای دوست بسیجی وقف درکار ثواب است بسیجی پاسبان انقلاب است بسیجی راحت مردم شعارش بسیجی رنج و ایثار اعتبارش شهید راه دین یعنی بسیجی امیرالمومنین یعنی بسیجی بسیجی هرکه اخلاصش زیاد است بسیجی هر که سربازجهاد است بسیجی باش ومخلص باش آری اگر داری امید رستگاری زلیخا بنی …

توضیحات بیشتر »

پا به صحن می گذارم

حرم امام رضا/ عکس: زلیخا بنی ایمان

امام رضا(ع) غسل می کنم در اشک و پا به صحن می گذارم! تمام سلول هایم رضا رضا می گویند لازم نیست به ضریح مشرف شوم یا به رواق ها برسم هر قالی که در صحن فرش است شبستان مسجدی است!

توضیحات بیشتر »

یا مجتبی حسن

غلامرضا کافی

نازم دلبر مرا با همه حسن محشرش خاک نشین و ساده جان نیست به کس تکبرش آبخور غزاله ها نیم شکفته چشم او مرتع باز آهوان دشت لطیف خاطرش نیست بلیغ آن چنان : نسخه ی روی او بهشت گل زده است آینه از چه نهم برابرش؟ خاک نعال او منم، درکف پاش چشم من خار به چشمم آن عبا …

توضیحات بیشتر »

“…سنگ صبور…”

29-06-1397 تعزیه روز عاشورا در روستای دریس کازرون -عکس: محمدمهدی اسدزاده

بس کن رباب،مرغ دل از غم کباب شد یک دیده کاسه خون دیگری پُرآب شد عمریست میگذرد روزگارمن با درد باید برای سختی و غم انتخاب شد من تیر عشق خورده و زهری چشیده ام دردی درون گداز، برون انقلاب شد با این حساب،به این سادگی نمودم صبر شاید غم آرمیده و مُزدش حساب شد شاید برای همیشه رخت بربندد …

توضیحات بیشتر »

“سفره دل”

شعر و ادب پارسی

شهرتم دلشوره، اسمم آدمک صیرتم سیراب و دستم بی نمک تا گشودم سفره دل پیش دوست با کمال سادگی خوردم کَلَک آسمان صاف دل ابری شد و از قضا برداشت با رعدی تَرَک ناگهان شب آمد و باران گرفت گوشه چشمان حسرت نَم نَمک روی دوشم کرد سنگینی غمی خنده هایم غصه دار و بانمک دلخور از فکر پلید این …

توضیحات بیشتر »